تبليغاتX
فرشته های کوچولو

فرشته های کوچولو

گاه در آیینه خیره میشوم و حیران که چه عجیب آغوش مرا اندازه تن تو ساخته اند

شاهزاده ی رویاهایم را پیدا کرده ام اما...

پدرم همچنان پادشاه من باقی خواهد ماند!

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:19 توسط دنیا| |

از دانشگاه اومدیم خونه، من رفتم واسه ناهار قرمه سبزی فریزری (!) گرم کنم، حواسم پرت شد، یه کم سوخت!

کلی غصه م گرفت. با خودم گفتم الان همسر میگه این چیه و اینا.

اما همسر قاشق اول رو که خورد گفت: "سوخته اش خوشمزه تره ها! من غذای سوخته دوست دارم!"

عشق شاید همین باشه...


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:49 توسط دنیا| |

خدا آرامشم را جایی میان بازوان تو مخفی کرده است

در آغوشم بگیر

تشنه ی آرامشم...


برای "پگاه" نوشت: پگااااااااااااااااااااه یه دونه ای! دردونه ای! خیلی بوسی اصن! آی لاو یو زیااااااااااااااااااد! سورپرایزیدم جداً! دمت گرم! بوس و بفل به مقدار زیاد تقدیم به تو!


بهدنوشت: یه وبلاگی تو پرشین بلاگ داشتم که فقط یه سال به روز شد. حوصله شو نداشتم دو جا رو آپ کنم، بی خیالش شدم. امروز تصمیم گرفتم بخاطر خاطراتی که باهاش داشتم پستاشو اینجا بذارم، البته با همون تاریخی که اونجا آپ شده. اون پستا میرن بین پستای اینجا. بنابراین معلوم نمیشه کدوما مال اونجان. فقط جهت اطلاع رسانی اینو گفتم! همین!

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:15 توسط دنیا| |

یه وقتایی هست که اخلاقم گند میشه (مثل دیشب)،

دوس دارم هرچی دور و برمه به هم بریزم و بشکنم و داغون کنم و اینا.

اگه این وقتا بتونی باهام کنار بیای عاشقی،

نه وقتایی که چپ و راست قربون صدقت میرم و نازتو میکشم.

بابا یه وقتایی هم تو باید ناز منو بکشی!

اینو بفهم!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:18 توسط دنیا| |

یک سال پیش در چنین روزی...

من و عشقم به طور رسمی پیمان بستیم که تا ابد کنار هم باشیم

تو غم و شادی

تو خوشی و ناخوشی

تو دارایی و نداری

تو سلامتی و بیماری...

پیمان بستیم که حتی یک لحظه هم همو تنها نذاریم.

امروز یک سال از اون روز میگذره؛

یک سال پر از تجربه های تلخ و شیرین

و ما عاشق تر از قبلیم

خیـــــــــــــــــــــلی عاشق تر از قبلیم!

دوستت دارم عشقم!


پ.ن: بی خوابی بد دردیه، مخصوصاً وقتی عشقت کنارت به خواب عمیق فرو رقته باشه و تو دلت نیاد بیدارش کنی و بی خوابیتو باهاش تقسیم کنی :(


بعد نوشت 1: قبلاً خونه ی مادرشوهر بیشتر خوش میگذشت. الان همه چیز عوض شده، مخصوصاً اخلاق خواهرشوهر. حس بدی دارم :(

بعد نوشت 2: وفتی کامنت هام تایید نشدن فهمیدم دیگه اون آدم سابق نیستی، پس به اجبار ازت فاصله گرفتم.

بعد نوشت 3: یاد قدیما بخیر...

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:51 توسط دنیا| |

این اولین بهاره محمدعلی!

اولین بهاری که در کنار همیم!

دوستت دارم عشق من!

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:30 توسط دنیا| |

بین اون همه زوج های دانشجو، محمدعلیِ من از همه خوشگل تر و خوش تیپ تر و جذاب تر و مهربون تر بود! عشق شاید همین باشه...


پ.ن: واسه ازدواج دانشجویی چند روزی رفته بودیم مشهد. خیلی خوش گذشت! خیـــــــــــــــــــــــــــــلی!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:38 توسط دنیا| |

دارم آرشیو وبلاگمو می خونم و به سطح دغدغه های اون روزام می خندم!

آدم هرچی بزرگتر میشه دغدغه هاش هم بزرگتر میشن.

کاش همیشه کوچولو می موندم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 14:35 توسط دنیا| |

تازگی با یه وبلاگی آشنا شدم که یه خانوم 24 ساله با اسم مستعار "مُهره" توش می نویسه. خیلی از این وبلاگ خوشم میاد. به نظرم کسایی که ازدواج کردن یا در شُرُفِ ازدواج هستن باید بخونن این وبلاگ رو.

از وقتی با "مُهره" آشنا شدم فهمیدم چقدر راحت میشه خوشبختی رو با تک تک سلولای بدن حس کرد!  چقدر آسون میشه از لحظه های عادی زندگی یه خاطره ی بزرگ ساخت!

از وقتی با "مُهره" آشنا شدم زندگیم پُر شده از لحظه های قشنگ!

"مُهره" منو نمیشناسه و تا حالا به وبلاگم نیومده، شایدم هیچ وقت نیاد، ولی دلم میخواد بدونه چه تأثیری تو زندگی من داشته!

"مُهره" ی عزیز! ممنونم از تو و از آقای "پیچ" !

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:46 توسط دنیا| |

با فاصله ی نیم متر از هم نشستیم، اون پای لپتاپ خودش، منم پای لپتاپ خودم، داریم به یاد گذشته ها، اولای آشناییمون، با هم چت می کنیم! عشق شاید همین باشه...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:22 توسط دنیا| |

قرار گذاشتیم تا آخر امتحانا نریم مهمونی و اینا، بعد من دلم خیلی واسه بابام اینا تنگ شده.

با کلی ترس و لرز و ناز و عشوه رفتم بهش میگم:

"محمدعلـــــــــــی جونــــــــــــم؟! میشه زنگ بزنم به بابام اینا بگم فردا شب یه سر بیان اینجا؟"

با ذوق و شوق میگه:

"آره آره! بگو زود بیان دیر برَناااااااااااااااااا!"

یه همچین شوهری دارم من!



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:34 توسط دنیا| |

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود

برای خاطر نخستین گل ها

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم...


این پُست واسه توئه عشقم! تولدت مبارک! دوستت دارم تا ابَد!


پ.ن: دیدی امسال پیشِتم؟ :)


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:0 توسط دنیا| |

خداوند روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه چیز را نیافریده است؟

پس تو را برای من آفرید...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:46 توسط دنیا| |

یه طوری ام

یه طور بد

اصلاً نمیدونم چم شده

یهو مثل سگ میشم سر زمین و زمون غر میزنم

بیچاره محمدعلی که این روزا باید منو تحمل کنه :|


بعد نوشت 1: نمیتونه تحمل کنه :|

بعد نوشت 2: دیگه دوسم نداره :|

بعد نوشت 3: دوسم داره :)

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 8:20 توسط دنیا| |

وقتی با دخترای هم کلاسیش حرف میزنه و جلسه میذاره و بگو بخند میکنه، دیگه به اندازه ی قدیما بغضم نمیگیره، فقط لبخند میزنم چون میدونم با اونا زودتر از من آشنا شده و اگه اونا رو میخواست سُراغ من نمی اومد. عشق شاید همین باشه...


پ.ن: یه ذره بغض که دیگه طبیعیه! اگه آدم بی تفاوت باشه غیر طبیعیه!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 22:43 توسط دنیا| |

ساعت 10 شب با هم هوس پیتزا کردیم، تا ساعت 12:15 موادشو فراهم کردیم و ساعت 1:30 پیتزاهامون آماده بودن. کلاً خُجسته ایم واسه خودمون! عشق شاید همین باشه...
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 1:31 توسط دنیا| |

وقتی مریض میشم حال و حوصله نداره، وقتی مریض میشه حال و حوصله ندارم. عشق شاید همین باشه...
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 1:45 توسط دنیا| |

امسال یلدا واسه من با همه ی سال های پیش یه فرق اساسی داشت. امسال یلدار رو در کنار عزیزترین فرد زندگیم بودم، در کنارِ بزرگترین هدیه ی خداوند به من.

خدایا شُکرت به خاطر همه ی این زیبایی ها و به خاطر عشقی که به قلب ما هدیه کردی. شُکرت به خاطر این لذّتِ با هم بودن، به خاطر این روزها، این ساعت ها، این لحظه ها.

محمدعلیِ عزیزم! از همین تریبون تو گوش همه ی دنیا فریاد می زنم که "تا ابد دوستت دارم و تو رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمی کنم!"

و چه زیبا گفت حافظ امشب:

معاشران گره از زلف یار باز کنید

 

شبی خوش است بدین قصه​اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

 

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می​گویند

 

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

 

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

 

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

 

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

 

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

 

حوالتش به لب یار دلنواز کنید


نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:49 توسط دنیا| |

شبای امتحان پا به پای من تا خودِ صبح بیدار می مونه. عشق شاید همین باشه...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:10 توسط دنیا| |

وقتی از روی تنبلی دیر از خواب بیدار میشم و فقط وقت لباس پوشیدن دارم نمیذاره بدون صبحونه از خونه برم بیرون، همینطور که من لباس میپوشم واسم لقمه می گیره و میذاره تو دهنم. عشق شاید همین باشه...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:13 توسط دنیا| |

Design By : Mihantheme