گاه در آیینه خیره میشوم و حیران که چه عجیب آغوش مرا اندازه تن تو ساخته اند
پدرم همچنان پادشاه من باقی خواهد ماند! کلی غصه م گرفت. با خودم گفتم الان همسر میگه این چیه و اینا. اما همسر قاشق اول رو که خورد گفت: "سوخته اش خوشمزه تره ها! من غذای سوخته دوست دارم!" عشق شاید همین باشه... در آغوشم بگیر تشنه ی آرامشم... برای "پگاه" نوشت: پگااااااااااااااااااااه یه دونه ای! دردونه ای! خیلی بوسی اصن! آی لاو یو زیااااااااااااااااااد! سورپرایزیدم جداً! دمت گرم! بوس و بفل به مقدار زیاد تقدیم به تو! بهدنوشت: یه وبلاگی تو پرشین بلاگ داشتم که فقط یه سال به روز شد. حوصله شو نداشتم دو جا رو آپ کنم، بی خیالش شدم. امروز تصمیم گرفتم بخاطر خاطراتی که باهاش داشتم پستاشو اینجا بذارم، البته با همون تاریخی که اونجا آپ شده. اون پستا میرن بین پستای اینجا. بنابراین معلوم نمیشه کدوما مال اونجان. فقط جهت اطلاع رسانی اینو گفتم! همین! دوس دارم هرچی دور و برمه به هم بریزم و بشکنم و داغون کنم و اینا. اگه این وقتا بتونی باهام کنار بیای عاشقی، نه وقتایی که چپ و راست قربون صدقت میرم و نازتو میکشم. بابا یه وقتایی هم تو باید ناز منو بکشی! اینو بفهم! من و عشقم به طور رسمی پیمان بستیم که تا ابد کنار هم باشیم تو غم و شادی تو خوشی و ناخوشی تو دارایی و نداری تو سلامتی و بیماری... پیمان بستیم که حتی یک لحظه هم همو تنها نذاریم. امروز یک سال از اون روز میگذره؛ یک سال پر از تجربه های تلخ و شیرین و ما عاشق تر از قبلیم خیـــــــــــــــــــــلی عاشق تر از قبلیم! دوستت دارم عشقم! پ.ن: بی خوابی بد دردیه، مخصوصاً وقتی عشقت کنارت به خواب عمیق فرو رقته باشه و تو دلت نیاد بیدارش کنی و بی خوابیتو باهاش تقسیم کنی :( بعد نوشت 1: قبلاً خونه ی مادرشوهر بیشتر خوش میگذشت. الان همه چیز عوض شده، مخصوصاً اخلاق خواهرشوهر. حس بدی دارم :( بعد نوشت 2: وفتی کامنت هام تایید نشدن فهمیدم دیگه اون آدم سابق نیستی، پس به اجبار ازت فاصله گرفتم. بعد نوشت 3: یاد قدیما بخیر... اولین بهاری که در کنار همیم! دوستت دارم عشق من! بین اون همه زوج های دانشجو، محمدعلیِ من از همه خوشگل تر و خوش تیپ تر و جذاب تر و مهربون تر بود! عشق شاید همین باشه... پ.ن: واسه ازدواج دانشجویی چند روزی رفته بودیم مشهد. خیلی خوش گذشت! خیـــــــــــــــــــــــــــــلی! آدم هرچی بزرگتر میشه دغدغه هاش هم بزرگتر میشن. کاش همیشه کوچولو می موندم! از وقتی با "مُهره" آشنا شدم فهمیدم چقدر راحت میشه خوشبختی رو با تک تک سلولای بدن حس کرد! چقدر آسون میشه از لحظه های عادی زندگی یه خاطره ی بزرگ ساخت! از وقتی با "مُهره" آشنا شدم زندگیم پُر شده از لحظه های قشنگ! "مُهره" منو نمیشناسه و تا حالا به وبلاگم نیومده، شایدم هیچ وقت نیاد، ولی دلم میخواد بدونه چه تأثیری تو زندگی من داشته! "مُهره" ی عزیز! ممنونم از تو و از آقای "پیچ" ! با کلی ترس و لرز و ناز و عشوه رفتم بهش میگم: "محمدعلـــــــــــی جونــــــــــــم؟! میشه زنگ بزنم به بابام اینا بگم فردا شب یه سر بیان اینجا؟" با ذوق و شوق میگه: "آره آره! بگو زود بیان دیر برَناااااااااااااااااا!" یه همچین شوهری دارم من! تو را به جای تمام روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم برای خاطر نخستین گل ها تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم... این پُست واسه توئه عشقم! تولدت مبارک! دوستت دارم تا ابَد! پ.ن: دیدی امسال پیشِتم؟ :) روز دوم دریا روز سوم صدا را روز چهارم رنگ را روز پنجم حیوانات روز ششم انسان را روز هفتم خداوند اندیشید
که دیگر چه
چیز را نیافریده است؟ پس تو را برای من آفرید...
یه طور بد اصلاً نمیدونم چم شده یهو مثل سگ میشم سر زمین و زمون غر میزنم بیچاره محمدعلی که این روزا باید منو تحمل کنه :| بعد نوشت 1: نمیتونه تحمل کنه :| بعد نوشت 2: دیگه دوسم نداره :| بعد نوشت 3: دوسم داره :) پ.ن: یه ذره بغض که دیگه طبیعیه! اگه آدم بی تفاوت باشه غیر طبیعیه!
خدایا شُکرت به خاطر همه ی این زیبایی ها و به خاطر عشقی که به قلب ما هدیه کردی. شُکرت به خاطر این لذّتِ با هم بودن، به خاطر این روزها، این ساعت ها، این لحظه ها. محمدعلیِ عزیزم! از همین تریبون تو گوش همه ی دنیا فریاد می زنم که "تا ابد دوستت دارم و تو رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمی کنم!" و چه زیبا گفت حافظ امشب:
| Design By : Mihantheme |

